تبلیغات
جـملات زیـبا...داسـتانهـاے کوتــاه - مطالب בاستاטּ ڪــ౨تاه

جـملات زیـبا...داسـتانهـاے کوتــاه

جـملات زیـبا...داسـتانهـاے کوتــاه


پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت

 در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر 

دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت.

حین پرواز ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا 

و رعد و برق و صاعقه، که باعث از کارافتادن یکی از موتورهای

هواپیما شده، مجبوریم فرود اضطراری در نزدیکترین فرودگاه داشته باشیم.

دکتر بلافاصله به دفتر استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت:

 من یک پزشک متخصص جهانی هستم و هر دقیقه برای من برابر

 با جان تعداد زیادی ازانسانهاست و شما میخواهید من 16ساعت

 تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم؟


داستان زیباییه.......
نوشته شده در چهارشنبه 1392/11/23 ساعت 16:16 توسط Kousar نظر یادتون نره |


جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی آمد و گفت:

سـه قفل در زندگی ام وجود دارد و سـه کلید از شما میخواهم.

قفل اول اینست کــه دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.

قفل دوم اینکــه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.

قفل سوم اینکـه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ فرمود :

برای قفل اول نمازت را اول وقت بخوان.

برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.

برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سـه قفل با یک کلید ؟!

شیخ فرمود : نماز اول وقت « شاه کلید » است



نوشته شده در سه شنبه 1392/11/8 ساعت 15:51 توسط Kousar نظر یادتون نره |

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش 

را به یک روستا برد تا به او نشان دهد

 مردمی که در آنجا زندگی می کنند، 

چقدر فقیر هستند. آن دو،

 یک شبانه روز در خانه محقر یک

 روستایی مهمان بودند.


بفرما ادامه داستانو بخووون
نوشته شده در دوشنبه 1392/07/15 ساعت 19:47 توسط Kousar نظر یادتون نره |


خدا طوطی و کلاغ را زشت آفرید. 


طوطی اعتراض کرد و زیبا شد.


کلاغ به رضای خدا تن داد و حال،


 طوطی درقفس است و کلاغ  آزاد و رها


نوشته شده در سه شنبه 1392/06/5 ساعت 10:53 توسط Kousar نظر یادتون نره |



دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که

 انجام داده بود جایزه اول را گرفت

 او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل 

سخت و یا حذف ماده شیمیایی

 «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته 

خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.


۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.


۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.


۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.


۵- باعث فرسایش اجسام می شود.


۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.


۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.


از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند.


 ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند 


و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» 


در واقع همان آب است!!!


عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!



نوشته شده در شنبه 1392/05/12 ساعت 10:55 توسط Kousar نظر یادتون نره |



پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟


با کمی مکث جواب داد:


گذشته‌ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر


با اعتماد زمان حال را بگذران


و بدون ترس برای آینده آماده شو


ایمان را نگهدار


و ترس را به گوشه‌ای انداز


شک‌هایت را باور نکن


و هیچ‌گاه به باورهایت شک نکن...



نوشته شده در دوشنبه 1392/04/31 ساعت 20:30 توسط Kousar نظر یادتون نره |



مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست.  
سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."
صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که
 به سوی رودخانه او را همراهی کند.  جوان با او به راه افتاد.
به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید. 
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. 
 جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد.
مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که 
نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد.
سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟"
  گفت، "هوا."سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که
 اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد
 که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."


نوشته شده در دوشنبه 1392/04/24 ساعت 18:11 توسط Kousar نظر یادتون نره |


کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی

از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،

تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید.

همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...

 همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه،

پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...

 در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش

می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن

به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...

 همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم،

همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود

و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:

" خدایا کمکم کن"

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:

" از من چه می خواهی؟ "

- ای خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!!!

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....

چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!



نوشته شده در چهارشنبه 1392/04/5 ساعت 23:00 توسط Kousar نظر یادتون نره |

اخرین مطالب
✿اللهم عجل لولیک الفرج ✿
یاحسین...
ماه محرم...
این روز هارا خوب یادمان باشد...
ما خــــدا را داریم..
چرخ روزگار:....
یاد خـــــدا..
اعتماد کن به خدایی او
خواهرم
نمازت را ترک مکن..
به کجا چنین شتابان
مخفف داعش
گذر زندگی
ای گل نرگس،کدوم جمعـــــــه؟
اشکهای غزه
مثل زندگی...
ماه من غصه چــــرا،،،خـــدا هست..خــدا هست
ماه مبارک..
نیمه شعبـــان مبـــارک
انسانیت
روز پدر
نماز اول وقت..
مادرم
سرنوشت
سال نو مبارک

صفحات وبلاگ
تعداد کل صفحات :( 3 ) 1 2 3